Archive for آوریل, 2010

آوریل 30, 2010

روز كارگر را به كارگران بيكار شده و در فشار فقر تبريك نميگويم – كارگران ، شب فرزندانتان گشنه مباد

گر که اطفال تو بی شامند شبها باک نیست           خواجه تیهو می‌کند هر شب کباب ای رنجبر

به روزي نشانده اند ملت فهيم ايران را كه نميتوان روزي را بر صنفي شاد باد گفت . كارگري كه چند ماه است حقوق نگرفته است ، كارگري كه از كار اخراج شده است چون كارفرمايش هم بيكار است ، كارگري كه فرزندانش شب گشنه سر بر بالين ميگذارند و وزير مرفه رفاهي كه ميلياردها رانت خورده است ، وزير كاري كه نميداند آمار كارگران بيكار را ، رييس دولتي كه مديريت جهان را طلب ميكند و سفره خالي كارگر و معلم و ديگر اصناف را نميبيند و رهبري كه براي يك شب بيشتر بر مصدر حكومت ماندن ، خون ميريزد .

چگونه ميتوان روز كارگر را به كسي تبريك گفت كه ماههاست بيكار است ؟ چگونه ميتوان روز كارگر را به كسي شاد باد گفت كه صبح تا شب جان ميكند و شب شاهد گشنه خوابيدن فرزندانش و پاره و مندرس بودن رخت و لباس آنان است . زنان و مردان كارگر خوشبختي كه هنوز اخراج نشده اند را ميگويم . آنها هم گشنه اند و فقير و دولت گنده گويي ميكند در استقلال و پيشرفت و فرستادن سوسك و كرم به فضا .

كاوه اي پيدا نخواهد شد آيا كه اين حراميان را بر خر خودشان بنشاند ؟ كاوه اي پيدا نخواهد شد آيا كه كاوگان بيشمار همراهيش كنند و بساط ضحاك زمان را برچيند ؟

دلم روشن است . تو خود كاوه اي . به خروش آي .

Advertisements
آوریل 29, 2010

ندايت را شنيدم مادر – آن چشمان باز را به يادم مياورى تا چشم بگشايم

اگر آن نگاه باز كه به دور دست مينگريست و راه آينده را نشانمان ميداد بس نبود براي عمري اشك ريختن ، اين سخن مادر كه آتش گرفته است از آن نگاه ، كافي است براي آتش زدن هر چه بيشرم است در اين شب سياه ميهن .

مادر ، ندايت را شنيدم . به رخم ميكشي آن نگاه باز را تا مبندم چشمانم را بر آن ظلمي كه ميرود بر مام ميهن . به رويم مياوري كه آن نگاه ، دنياي نور است براي روشن كردن اين راه سياه . براي آنكه بنمايد بر ما كه جان ميتوان داد در راه آزادي و در راه وطن . به يادم مياوري كه او با چشمان باز مرد . مبادا ما با چشمان بسته زنده بمانيم .

ندايت را شنيدم مادر . ندايم را بشنو . به حرمت آن نگاه شريف ، لحظه اي ، حتي به قدر لحظه اي ، دست از طلب ندارم تا كام من برآيد . يا جان رسد به جانان . يا جان ز تن بر آيد .

آوریل 29, 2010

مهندس موسوي : مشكل كارگران و معلمان ، مسئله همه ملت ايران است ؛ قانون اساسي وحي منزل نيست

ميرحسين موسوي در پيام ويديويي خود در روز 9 ارديبهشت در خصوص مسايل كارگران و معلمان پيامهايي بسيار مهم ميدهد كه به بخشي از آن ميپردازيم :

خدمت كارگران و معلمان عرض ميكنم كه مسائل شما ، مسائل همه ملت ايران است . شما اگر مشكلاتي در زمينه تشكيل تشكلهاي مستقل صنفي داريد و هر حركتي كه ميكنيد با محدوديتهاي شديد روبرو ميشويد ، با دستگيري مواجه ميشويد ، شما كه در زمينه كارگري مشكل داريد ، شما كه با فعاليتهاي صنفي معلمين با اين مشكلات روبرو هستيد و در كلاسهاي مدارس و دانشگاهها با خوف و رجا ميرويد كه آيا ميتوانيد حرف حق را بزنيد در مقابل دانشجويان و دانش آموزان از حق دفاع بكنيد ، و با سينه برآمده و سري افراشته از حق دفاع كنيد ، از سفيدي سفيد تا سياهي سياه شهادت بدهيد و كوتاه نياييد ، وقتي در اين زمينه احساس خوف ميكنيد ، طبيعي است كه اين مسئله ، يك مسئله ملي است .

با وعده و وعيد ، اقتصاد صدقه اي و بالا و پايين بردن حقوق و از اين شاخ به آن شاخ پريدن مشكلي حل نميشود .

وي در ادامه با دعوت به بازگشت به رعايت قانون اساسي كشور افزود :

اگر با قسمتهايي از قانون اساسي را نا كار آمد ميدانيم ، آنرا بايد عوض كنيم . قانون اساسي كه وحي منزل نيست . ولي باز هم از راه همين قانون اساسي بايد شروع كنيم ، همه بايد به قانون برگرديم مخصوصا در خصوص حقوق اساسي مردم كه فراموش شده ترين قسمت قانون اساسي است و بايد رعايت كنيم . آنموقع مشكلات يكي يكي حل خواهد شد .

آوریل 28, 2010

به فرزاد كمانگر ، صمد بهرنگى زمان – تو مجرمى ، چون هم معلمى ، هم آزاده اى و از همه بدتر چون كردى

 

فرزاد جان ، كدام جرمت را نديده بگيرد اين حكومت ؟ معلم بودن را و در ميان دانش آموزان روستايي بذر دانش افشاندن ؟ كه چشمشان باز شود و گوششان شنوا ؟ كه بتوانند فردا وبلاگي بسازند در قحط مطبوعات و خداي ناكرده نقدي و حرفي و حديثي ؟

كدام جرمت را ميتواند ناديده انگارد اين حكومت ؟ روزنامه نگار بودنت را قلم زدن را ؟ روزنامه فقط جريده حسين بازجو است . كيهان . هم سياه و سفيد است و هم همه حق پيش اوست . حق سياه و سفيد . همه حق . تو ديگر چه موجودي هستي اين وسط كه بخواهي قلم بزني ؟ جرم كمي است ؟ انصاف بده .

كدام جرمت را نبيند آخر . اينكه شجاعي و آزاده كه هنوز پس از بيش از هزار روز بازداشت و حكم اعدامت ، به ساير معلمان در بند پيام ميدهي كه طاقت بياورند . آخر تو چرا نميشكني ؟ پولادي تو ؟

و اگر همه اين جرمها را بخشيد و همه را با رافت اسلامي نگريست ، با قوميتت چه كند ؟ آخر كرد هم شد قوم ؟ اين چه خويي است كه كوه و كمر به كردها داده است كه هميشه رهايند و آزاده چون نسيم روان و چون لاله بيابان . آخر با خلق و خوي آزادگي قومت چه كند اين حكومت ؟

فرزاد جان . طاقت بياور كه اين حكومت ، نميتواند تو را ببخشد . تو مصداق بارز آن فوبياي رهبري . تو دشــــــــمـــــنـــــي !

آوریل 28, 2010

روز جهاني رقص -» رقص ايراني» از سياوش كسرايى : بپر پرواز كن دیوانگی كن

29 آوريل روز جهاني رقص است . روزي كه در ايران ما سالهاست فراموش شده است و زيبايي اين هنر بي بديل را در پستوي خانه ها پنهان كرده است . شعري از سياوش كسرايي را به نام » رقص ايراني » تقديم به همه عاشقان اين هنر ميكنيم .
چو گل های سپید صبحگاهی
در آغوش سیاهی
شكوفا شو
 
به پا برخیز و پیراهن رها كن
گره از گیسوان خفته وا كن
فریبا شو
گریزا شو
چو عطر نغمه كز چنگم تراود
بتاب آرام و در ابر هوا شو
 
به انگشتان سر گیسو نگه دار
نگه در چشم من بگذار و بردار
فروكش كن
نیایش كن
بلور بازوان بربند و واكن
دو پا بر هم بزن پایی رها كن
 
بپر پرواز كن دیوانگی كن
ز جمع آشنا بیگانگی كن
چو دود شمع شب از شعله برخیز
گریز گیسوان بر بادها ریز
بپرداز!
بپرهیز!
چو رقص سایه ها درروشنی شو
چو پای روشنی در سایه ها رو.
گهی زنگی بر انگشتی بیاویز
نوا و نغمه ای با هم بیامیز
دلارام!
میارام!
گهی بردار چنگی
به هر دروازه رو كن
سر هر رهگذاری جستجو كن
به هر راهی، نگاهی
به هر سنگی، درنگی
برقص و شهر را پُر  های و هو  كن
به بر دامن بگیر و یک سبد كن
ستاره دانه چین كن، نیک و بد كن
نظر بر آسمان سوی خدا كن
دعا كن
ندیدی گر خدا را
بیا آهنگ ما كن.
مَنَت می پویم از پای اوفتاده
مَنَت می پایم اندر جام باده
تو برخیز
تو بگریز
برقص آشفته برسیم ربابم
شدی چون مست و بی تاب
چو گلهایی كه می لغزند بر آب
پریشان شو بر امواج شرابم.
آوریل 27, 2010

دو سال پيش كليه ام را فروختم ، سال قبل دسته چكم را ، خدايا امسال مرا بكش

او نصاب است . كابينت نصب ميكند . گهگاه كاري به تورش ميخورد و انجام ميدهد . سابقا كارگاهي داشته با سه كارگر . ميگذشته زندگيش در پناه كار سخت و زياد . پس از ركود مسكن و كاهش ساخت و ساز ، خرج كارگاه بيشتر از درآمدش شده است و به ناچار آنرا تخليه كرده و در حال حاضر بصورت دستمزدي و تنها كار ميكند . گاهي كار هست برايش و گاهي ماهها به انتظار يك كار مينشيند . سه بچه دارد و خودش و همسرش دهه چهل عمر را ميگذرانند .

گفت دو سال پيش كليه اش را فروخته است به هفت ميليون تومان . راضي بود كه به قيمت فروخته است . ميخواسته ماشيني بخرد تا مسافر كشي كند . هنوز از بيمارستان مرخص نشده بوده كه نيمي از پول براي اجاره عقب افتاده و ثبت نام مدرسه بچه ها تمام شده بود . با نيمه ديگرش چه ميتوانسته بكند جز گذران روزها و شبهايي كه در حسرت كار گذشته است ؟

سال پيش ، با كسي آشنا شده كه چك ميخريده است . دسته چك او را كه زماني براي كسبش ضرورت داشته ، يكجا ميخرد . سفيد و امضا شده . هر رقمي را در آن ميتوان نوشت و خرج كرد . عاقبتش ؟ زمان و امكان به فكر بر آن را ندارد . برگي چهل هزار تومان خريده است يارو و نميداند كه چقدر بدهكار شده است .

امسال را اما مانده است چه كند ؟ ارديبهشت هم ميرود به نيمه برسد و هنوز حتي يك نصب هم نداشته است . گفت اره ام را هم فروخته ام . اگر نصب داشته باشم بايد از كسي قرض كنم .

بغضي دارد كه مپرس . او يك كارگر فني ايران است . ايران ، ام القراي جهان اسلام .

آوریل 26, 2010

معلم نان ندارد ، معلم خانه ندارد ، معلم امنيت . . .

 

 

رداي معلمي را بر تن كردن در ايران ما ، يعني پذيرفتن بسياري مسائل چون حقوق كم و عدم تامين اجتماعي در خور و نداشتن آينده مالي و هزار درد بي درمان ديگر .

آيا واقعا حق اين فرهيخته ترين بخش جامعه چنين است ؟ آيا آن مقام رفيع معلم كه سرنوشت و آينده كشور از طريق فرزندان ما در دستان اوست بايد پس از يك روز سنگين كاري ، مسافر كشي كند و دست فروشي تا خرج زندگي را در حد خوردن و نمردن تامين نمايد ؟

آيا در كشوري كه ميلياردها دلار آن صرف باج دادن به اجنبي براي بقاي هيئت حاكمه ميشود ، اوضاع معيشتي معلمين بايد تا اين حد خراب باشد كه چيزي كمتر از يك سوم خط فقر درآمد داشته باشند ؟

آيا و آيا و آيا هاي بسياري كه بايد خواست و مطالبه كرد و به آنها رسيد .

آوریل 25, 2010

روز كارگر را بر مبناى دو كليد واژه جنبش سبز كليد بزنيم : آزادى ، عدالت ، اين است شعار ملت

وقتي قيمت كليه يك فرد برابر رينگ اسپرت ماشين يك منصوب حكومت است ، وقتي كارگري از صبح تا شام جان ميكند و شاد است از آنكه مانند پسر همسايه مشمول تعدي نيرو نشده و هنوز شاغل است و در آخر ماه ، بخشي از پول خونش را به او ميدهند تا زنده بماند – فقط زنده بماند – ، وقتي براي وام پنج ميليوني دوسال است در انتظار ميباشد و وامهاي 5 و 10 ميلياردي وابسته گان حكومت را ميبيند كه در ده روز كارسازي ميشود ، شعار او چه خواهد بود ؟ خواسته اي بالاتر از عدالت ؟

و عدالت بدون آزادي ميسر نيست . آزادي است كه او مجال ميدهد صنفش را داشته باشد . تشكلي داشته باشد تا از حقش دفاع كند . آزادي است كه امكان ميدهد حكايت وام معوق او و وامها ميلياردي منصوبين حكومت به نقد كشيده شود . آزادي است كه قيمت كليه او را در نشريات و جلوي چشم مردم مياورد تا رينگ اسپرت مديريت فاسد مملكت ديده شود . آزادي است كه امكان مطالبه عدالت را ميبخشد و به جرم حق خواهي سري را بالاي دار نميبرند و تني را به بند نميكشند .

شعار محوري روز كارگر را بر مبناي دو كليد وا‍ژه جنبش سبز كه مهندس موسوي به درستي آنها را برشمارد رقم زنيم :

آزادي ، عدالت ، اين است شعار ملت .

آوریل 24, 2010

مسئول مستقيم جان كروبى و موسوى ، من هستم و تو هستى .

حكومت از ترس ما است كه تا كنون نتوانسته است تعرضي به اينان بكند . حكومت از ترس قهر ماست كه چنين زبون شده است كه به شايعه سكته مهندس و بيماري شيخ روي آورده  است . دمي پشت آنها را خالي كنيم ، لحظه اي پشتوانه مردمي آنان را خالي ببينند ، شك نكنيد كه از جانشان دريغ نخواهند نمود . مهندس موسوي و شيخ شجاع در زيبا ترين خانه سكني دارند . خانه قلوب ملت ايران .

آوریل 24, 2010

ز هر چه رنگ تقدس پذيرد آزادم . در نقد . . . اللهي ها

اول بار واژه سبز اللهي را از هادي خان خرسندي شنيدم و کارتون چشم بند سبز را از نيک آهنگ کوثر ديدم . و جالب آنکه اولي در اولين ماههاي خيزش آزاديخواهانه سبز بود و دومي حتي به پيش از انتخابات 22 خرداد باز ميگردد .

رشد طولي جنبش سبز در يک ساله اخير ، رشدي عرضي را هم به همراه آورد و مجالي داد بر بحث و نقد و به چالش کشيدن آنچه نميخواهيم و حتي! آنچه ميخواهيم و اين بدعتي مبارک است که بتوانيم پاي يک ميز بنشينيم و بحث کنيم و آخر کار به دعوا و قهر و مرافعه نيانجامد. جاي اميد بسيار دارد که اين بار در دامي ديگر نيفتيم و بر چاهي عميقتر از چاله خودمان گير نکنيم .

واژه فلان اللهي از آنجا به لغتي ترميک در ادبيات سياسي مان تبديل شده است که اول بار ، پديده اي بوجود آمد زير اسم  خاص  حزب الله . و حزب الله چنان که از اسمش پيداست ، حزبي است که مرامنامه و اساسنامه آن را ، خود شخص الله به واسطه نيروهاي اجراييش تدوين مينمايد . يعني ستاد ، الله است و مابقي هر که هست جزء صف به حساب ميايد . چهار چوب و تعينات کاملا مشخص است . قابل تعديل و تغيير از جانب اعضا نيست چرا که واسطه الله با اعضا از يک توان متافيزيکي برخوردار است و اين توان انحصارا در دست اوست . شوخي هم البته ندارد . اين حزب ، بيشتر به عده کشي الله نزديک است تا حزبي که از يک فرايند دموکرات پيروي کرده و از پايين به بالا شکل بگيرد .

حزب الله را ميتوان به دسته يک جاهل محل نسبت داد . مثلا تقي تيزي کش ، براي خود يک گروه ميسازد . همه اعضاي اين گروه ، نوچه هاي آتقي هستند . انتخاباتي در کار نيست براي تعيين جاهل . دوره اي نيست . دائم است . يا دسته تقي تيزي کش بر محوريت آتقي وجود دارد و يا اصلا چنين دسته اي نخواهد بود با غلاف کردن آن بزرگوار . در اين چنين عده کشي هايي ، همه اعضا به عنوان ابزار و پيشمرگ شناخته ميشوند . حق اظهار نظر ندارند و بدون رخصت آتقي ، آب هم نبايد بخورند . خيلي هم که مشکل داشتند و با اخلاقيات او سازگار نبودند ، هري ، زت زياد ، راه باز و جده دراز .

و اين بخش خوب قضيه است . در حزب الله گاهي فرايند خروج درد بيشتري هم در ناحيه گردن خواهد داشت . مرتد و محارب را براي چنين روزهايي آفريده اند .

و اما در دنياي دموکرات ، حزب معنايي ديگر دارد . يک تشکل سياسي و يا اجتماعي و يا صنفي ، از پايين به سمت بالا ميجوشد . اعضا هر کدام به قدر وجود و حضورشان ، امکان ابراز اندام دارند . ميتوانند در مجمع عمومي حرف بزنند و راهکار بدهند و حتي کليت سيستم را زير سوال ببرند . دبير و يا دبيرکل ، به انتخاب تک تک افراد است و از نوع انسان . بنابراين قابل نقد و دسترسي و پوست انداختن و جايز الخطا بودن .

حزب ميتواند در طول حياتش ، چرخش هايي داشته باشد و اساسنامه و حتي مرامنامه آن به توسط خواست اعضا ، تغيير يابد . حزب ، ميتواند بي آنکه نظر خود را به اعضا تحميل کند ، اختلاف نظر افراد را تحمل نمايد و از دل همين اختلاف پتانسيل ، جريان بيافريند .

و اما در نهايت به جنبش سبز بپردازيم که از يک » نه » بزرگ و » نخواستن » نطفه بست و بايد به سمتي برود که بداند به چه چيز ميتواند » آري » بگويد و اساسا بداند که چه » ميخواهد » . جنبش سبز ، که به درستي آنرا به موج سبز هم تعبير ميکنند ، متشکل از قطرات بيشماري است که حول يک نخواستن شروع شده و شايد تنها عامل اشتراکش بين اعضا و هواداران ، همان نفس نخواستن باشد . امروز اما دو راه پيش رو است . يکي آنکه مانند حزب الله ، همه راه را به دست خود الله فرضي و واسطه هاي او بدهيم و ديگر آنکه ، هر کداممان ، بدون ترس از تفرقه و بدون تعصب و تنها حول همان » نخواستن مشترک » با حضور فعالمان ، شروع به تدوين » خواسته ها » کنيم .

قدر آنان را که هشدار به موقع ميدهند بر نفس » عده کشي سياسي » و يا » حزب و تشکل سياسي » را هم بدانيم . ضرر ندارد .