بر مزار اشکان و ندا رفتم و شرمنده سهراب و ساير عزيزان شدم

حدود ساعت 12 با ترافيک زياد به بهشت زهرا رسيديم . منطقه 257 بسيار تردد خودرو سخت بود و چند قطعه دورتر پارک کرديم و به سمت 257 رفتيم . جمعيت پراکنده بود و بر مزار ندا نيروي امنيتي موج ميزد . به سمت آن نگاه جادويي که ميرفتيم ، تعدادي لباس شخصي سرتاپا مشکي پوش با بيسيم و اسلحه هايي که از زير پيراهنشان به وضوح عيان بود ، با علامت دست و صداهاي آرام ، از کنارمان عبور ميکردند و دستور عدم توقف ميدادند . به قدر مکثي در حد خواندن فاتحه ايستاده بوديم که دو نفر از آنها به سرعت دستور دور شدن از محل را دادند . به سمت اشکان رفتيم و آنجا هم همين بساط بود تا اينکه يکي از همين جماعت پرخاشگرانه به دور شدن فرمانمان داد و همراهيمان کرد تا دور شدن از محل . جو بسيار امنيتي بود و اجازه توقف نميدادند . واقعيت اين است که از ترس آنکه همراهيمان ميکرد ، تا ماشين آمديم و سوار شديم . تا وقتي از محل خارج ميشدم ، سايه سنگين نگاه آن مشکي پوش در تعقيبم بود و خطر  بازداشت را در يک قدمي احساس ميکردم .
Advertisements

2 دیدگاه to “بر مزار اشکان و ندا رفتم و شرمنده سهراب و ساير عزيزان شدم”

  1. در همیشه روی یک پاشنه نمی چرخه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: