Archive for ژوئیه, 2009

ژوئیه 29, 2009

چله نشین تو شدم

چه زود گذشت و چه تلخ . چهل روز است که ندای ملت ایران در گوش هر آزاده ای زنگ میزند . دخت ایران با نگاهش آتشی به دل ایران بانو زد که شعله اش هنوز میسوزاندمان . چه زود گذشت از روزی که نوشتم :
او با چشمانی باز مرد . مباد که ما با چشمان بسته زنده بمانیم .
چهل روز گذشت . در این مدت چه کردند ملت در ایران و در جهان . چه شعرها که سرودند و چه نغمه ها که ساز شد و چه سوزها که بر این دل لامصب رفت . و شب کوران سیه دل چه گفتند و چه نوشتند . کسی گفت او هنرپیشه است . کسی گفت خبرنگاران مزدوری را اجیر کردند که صحنه بسازند این چنین و کسی گفت نظام در خیابان میکشد نه در کوچه خلوت . چه زود گذشت از روزی که نوشتم :
به راستی آن چشمان باز
چه ندایی سر داد
که این شحنه گان دون
بر مرده اش هم هنوز شمشیر میکشند
چهل روز گذشت . فردا به عزای چهلمشان نمینشینیم . به راهی میرویم که با این همه ستاره گم نخواهد شد . گوش کن ، ندایی تو را میخواند .
میگویند دولت کودتا مجوز مراسم نداده است . دوستی در وبلاگش نوشت :
آقای وزارت کشور …. تو کتکت را بزن . چکار داری مجوز داریم یا نه .
آنقدر تلخ بود که همسرم با خواندنش گریست .
دوست دیگری هم متنی زیبا نوشته که خواندن و باز خواندنش ، در آستانه چنین روزی ، باورم را قوی میدارد به عرض تعزیت به بازماندگان این عزیزان و گام زدن بر راهشان :
آقای بازجو ، آقای لباس شخصی ، آقای قاضی ، آقای نظام ، من تعهد می دهم. تعهد میدهم که روبان سبز نبندم . تعهد می دهم که لباس سبز نپوشم . تعهد می دهم که مرگ بر دیکتاتور نگویم . تعهد می دهم که مرگ بر روسیه نگویم . تعهد می دهم که مرگ بر چین نگویم . تعهد می دهم که الاه اکبر نگویم . تعهد می دهم که علامت وی نشان ندهم . تعهد می کنم که نماز جمعه نروم . تعهد می کنم که لباس سیاه نپوشم . تعهد می کنم که عصر ها ساعت 6 در پارک قدم نزنم . تعهد می کنم که لباسهایم را ساعت 9 شب اتو نکنم . آقای بازجو ، آقای لباس شخصی ، آقای قاضی ، آقای نظام ، ولی نمی توانم تعهد کنم که شبها قبل از خواب ، وقتی که صحنه های مرگ ندا را مجسم می کنم ، آهسته نگریم . نمی توانم سهراب را مجسم نکنم . نمی توانم محسن را فراموش کنم . نمی توانم رامین و عماد و مسعود و شادی و دختر همسایه و پسر محمد تعمیر کار و ناله های نسیم و ضربه باتوم را فراموش کنم . راستی آقای بازجو ، آقای لباس شخصی ، آقای قاضی ، آقای نظام ، من کار دیگری هم می کردم که فراموش کردم ، تعهد کنم ، دیگر انجام نمی دهم . یادتان هست ؟
راهپیمایی سکوت ! تعهد می کنم که دیگر سکوت نکنم !

Advertisements
ژوئیه 26, 2009

تصاحب و تملک

چندی پیش متنی خواندم و بر آن خطی نوشتم که نیاز به توضیح بیشتر دارد و بحث بر آن ،که در جای جای زندگی ، بسیار موثر است و در خور توجه . تفاوت بین دو واژه که در بیان ، بسیار نزدیک مینماید و در مفهوم ، بسیار دور . » تصاحب » و » تملک».
تصور کنیم به تفریحی در کنار جویی بساطی پهن کرده ایم . سایه درختی است و دورنمایی خوش . گلیمی انداخته ایم و قدری دورتر منقلی و بساط کبابی . گروهی دیگر از راه میرسند و میخواهند که بساطمان را برچینیم که آنها این نقطه را برای جلوسشان زیبا یافته اند . بدون شک مدعی خواهیم شد که اینجا مال ماست . ما اول آمده ایم . و اینجا ، جایی که تا ساعتی پیش مال هیچکس نبوده ، اکنون حق ما به حساب میاید . و این میشود تصاحب . ساعتی بعد هم بر میچینیم و میرویم .
حال تصور کنید که قطعه زمینی را در کنجی به سندیت دفترچه ای خریده اید . آن ملک شماست . بر آن تملک دارید . چه بساطی بر آن بیفکنید و چه خالی و بایر بیندازیدش به امان همان دفترچه درون گاوصندوقتان . و این همان واژه » تملک » است .
تصاحب و تملک را در جای جای زندگی میتوان پیدا کرد . از نشستن در یک تاکسی گرفته تا صندلی رستوران و یا روابط انسانی . ارتباط با دوست دختر و پسر و یا رفتن به حجره یک روسپی . همه و همه تصاحب است . و بسیاری روابط دیگر جزو تملکهاست .
انسان امروزی در دنیای متمدن ، بیشتر به دنبال تصاحب هاست . مدتی است که دیگر دل به تملک نمیبندد . هر چند که در این گوشه دنیا ، هنوز هم تملک حرف اول را میزند و قانون هم ، پشتوانه آن است و شرع و عرف هم حمایتش میکند .
به راستی ، در این چند روزه زندگی ، کدام با ارزش تر است ؟ بساطت را هر جا خواستی بگستری و یا قطعه ای را چهار دیوار کنی به نام خودت ؟ با دلت باشی و روابط آزاد پیشه کنی و یا عمری محکوم به همخانگی شوی با کسی که قباله ات به نامش است ؟ به هر جای دنیا که مناسب تر میابی کوچ کنی و یا تا همیشه پایبند یک مرز و بوم باشی ؟ دین و اعتقادات و هزار چیز دیگر را هم بدان بیفزایید و مقایسه کنید .
من به شخصه ، تصاحب را متمدنانه تر از تملک میدانم . بحث کنیم و باور ها را به چالش کشیم .
ژوئیه 23, 2009

دوم مرداد . یاد شاملوی بزرگ را گرامی داریم .

از شاملو نوشتن ، کتابها میخواهد و رسالات . شاملوی بزرگ را در قالب پستی از وبلاگ گنجاندن ، بحریست در کوزه ای .
خاطرم هست در اولین سالهای مدرسه معماری بودم که یکی از اساتید دعوتم کرد به همکاری در تکمیل منزل آن بزرگ . چون عاشقی که بر درخت کوچه معشوق قلبی به یادگار گذارد ، چند روزی را در کرج مشغول بودم . آیدا آن بزرگ را بر صندلی چرخدارش به سالن میاورد و من تنها برای خود این حق را قائل بودم که از پس هیجاناتم ، این مرد عظیم را که از کودکی با آثارش زندگی کرده بودم ، در قاب چشمان حریصم ثبت کنم . هم کلامی تنها در حد عرض ارادت بود و افتخار .چند سال بعد در تالار دانشگاه تهران بود که سخنرانی داشت و با کلی خواهش از دوستی که آنجا درس میخواند ، خود را به سالن رساندم و حظی بردم از صدای گرم و با صلابتش . و سال بعد از آن، سه شب را جلوی بیمارستان ایران مهر بودیم به آرزوی بازگشتش ، و روز بعد ، بر مزارش گریستم .
شاملو را بزرگنرین شاعر عصر میدانم . شاعری متعهد به درد مشترک نوع انسان . مردی از تبار نیما که می اندیشید و چون به شهادتش گرفته بود آن نسل ، چه خوش سخن میگفت :
» ….آن که می انديشد
به ناچار دم فرو می بندد
اما آنگاه که زمانه
زخم خورده و معصوم
به شهادت اش طلبد
با هزار زبان سخن خواهد گفت.»
شاملو در باب شب کوران حاکم بر این مقطع از تاریخ میهن ، سکوت نکرد . به روشنی فریاد برآورد که :
«نه من هراسم نيست:
ز نگاه و ز سخن عاری
شب ‌نهادانی از قعر قرون آمده‌اند
آری
که دل پرتپش نورانديشان راوصله‌ی چکمه‌ی خود می‌خواهند،
و چو بر خاک درافکندندت
باور دارندکه سعادت با ايشان به جهان آمده است.
باشد؛ باشد؛من هراسم نيست ،
چون سرانجام پر از نکبت هر تيره روانی راکه جنايت را موعظه فرمايد می‌دانم چيست
خوب می‌دانم چيست »
شاملو تنها به شعر و سبک نگارش ، با دیدگاه نوین نمینگریست . او با هر تابویی در میافتاد . خود در این باب گفته است :
«چرا ما مردم در همه چيز به چشم تابو نگاه می‌کنيم ؟ چرا تصور می‌کنيم همه چيز به بهترين نحو ممکن در گذشته‌های دور گفته شده ، همه دستورالعمل‌های زندگی همان چيزهائی است که از هزار سال پيش به صورت غيرقابل تغييری در کتاب‌ها ثبت کرده‌اند؟ چرا ما مردم هر از چندی به خانه تکانی ذهنی نمی‌پردازيم؟ چرا از به موزه سپردن عقايد عهد بوقی‌مان وحشت می‌کنيم؟ چرا هيچ وقت به لزوم يک انقلاب فرهنگی يا دست کم يک وارسی جدی در باورها و خوانده‌ها و شنيده هامان پی نمی‌بريم؟»
جای او در این روزها خالیست . نگاه ندا را ندید و رفت . توهین های حقیران دوران را به عظمت یک ملت عظیم ، ندید و رفت . تیر و رگبار را ، باتوم و اشک آور را ، بند و اعدام را ، همه اینها را دیده بود اما این تولد دوباره یک موج عظیم سبز را ندید و رفت . اما پیش از رفتن ، حکمش را داده بود گویا :
» بگذار بر خيزد مردم بی لبخند
بگذار برخيزد!»
یادش همیشه گرامی

ژوئیه 20, 2009

شعور در شعار

شعارهای یک ملت ، تا حدود زیادی ، بیانگر خواست و مطالبات آن ملت و نشانه شعور جمعی آنهاست . مانیفست خلاصه شده است . بیانیه ای تک جمله ایست . باید جدی گرفت .
پیش از انتخابات ، شعارها در سه بخش اصلی خلاصه میشد . اول تاییدی بود . هر گروه کاندیدای خود را در جمله ای تایید میکرد . دوم انکاری بود . مانند» احمدی بای بای «. انکار یک طرز فکر و یک جناح خاص . و سوم تهدیدی بود .» اگر تقلب بشه ، ایران قیامت میشه» .
از ساعاتی پس از اعلام فله ای و آرایش شده آرا ، شعارها پوست انداخت . اول درخواست وحدت بود . » ایرانی باغیرت ، حمایت ، حمایت » . دوم مطالبه محور بود . » موسوی ، موسوی ، رای منو پس بگیر » و سوم انکاری بود . » دولت کودتا ، استعفا ، استعفا »
با گذر زمان و تغییراتی که در مواضع دوست و دشمن شکل گرفت ، شعارها هم به تدریج تغییر کرد و هر روز به دامنه مطالبات افزوده و از روبناها فاصله ای بیشتر گرفت . امروز شعار جدیدی به گوش میرسد و آنهم » رفراندوم » است . شعاری پسندیده که راه حلی در چهار چوب قانون را یاد آوری میکند .
در این حدود چهل روزی که از جریانات میگذرد ، برخی از شعارها خیلی به دلم چسبید . یکی از آنها خطاب به بسیج بود . بخشی از جامعه که به دلایل متعدد امنیتی و دفاعی تشکیل شد ، در دل جامعه نفوذ کرد ، دزدیده شد و به یک عامل سرکوب بدل گشت . و ملتی که در یاد آوری این دزدی و تصاحب دولتی ، شعار دادند : » بسیجی واقعی ، همت بود و باکری » . یک یاد آوری تلخ . ما رشادت بسیجی های واقعی را فراموش نکرده ایم . این بسیج است که آرمانها را به فراموشی سپرده .
شعار دیگری که شعوری عمیق را با خود حمل میکرد ، خطاب به کودتاچیان بود و گروگان گیران خاک وطن ، شعاری بود بر وزن » رای منو پس بگیر » . اینبار ملتی که احساس کرد پرچمش هم در اسارت است ، فریاد کرد » احمدی ، احمدی ، پرچم ایران مرا پس بده » . شعاری به شدت ناسیانولیست که حکایت از وطن دوستی ملت داشت . گو اینکه او را متهم به تحریک شدن از طرف خارجی میکنند .
و شعاری دیگر که بر اساس توهین رئیس دولت کودتا ساخته شد . » آن خس و خاشاک توئی . مالک این خاک منم . »
دعوت میکنم از عزیزان که اگر شعاری با شعور را شنیده اند و یا خود سروده اند ، با سایرین به شراکت گذارند و در نظرات این پست ثبت نمایند . باید تاریخ را خودمان ثبت کنیم . تاریخ دزدیده شدنی است .
ژوئیه 17, 2009

جمعه ای که تعطیل نبود

وقتی که یک سیاست مدار ، صدای انقلاب مردم را میشنود .
وقتی که یک سیاست مدار ، به گذشته و آینده خود می اندیشد .
وقتی که یک سیاست مدار ، سبز میشود .
آفرین بر مردمی صلح طلب و حق جو . پرده دیگری بالا رفت . جناح بندی ها کامل تر میشود . قدم بعدی ۳۰ تیر است . بعدی مراسم تحلیف است . بعدی و بعدی و بعدی .
باید ایستاد و مقاومت کرد . امروز درسی بزرگ بود برای هر دو طرف معادله . ملتی که تمرین هم آیی میکند بدون رسانه و همچنین یاد میگیرد که به جای پس زدن ، دعوت کند به پیوستن تک تک تاثیر گذاران . ملتی که با آغوش باز میپذیرد هر که را که به صدایش گوش میکند . ملتی که به راحتی میبخشد اما کاش که فراموش نکند .
و از سوی دیگر ، حاکمیتی تمامیت خواه که رو در روی ملت ایستاده و با چنین پیوستنهایی می آموزد که راه رستگاری در پیوستن است و نه تقابل و مطمئن بدانید که این درس را از فردا ، بسیاری پی خواهند گرفت .
نتیجه نهایی اینکه هاشمی با قاطعیت به ملت پیوست . بسیاری میپرسیدند که بالاخره راه کار هاشمی چه بود ؟ به نظر این شنونده ، او حرف آخر را در ابتدای خطبه دوم گفت :
مردم و حضور مردم در خیابانها ، آن نظام مسلح را که از دنیا هم حمایت میگرفت و پول نفت هم در اختیارش داشت ، به فرو پاشی کشاند .
پ.ن. اسماعیل فصیح و رمانهای تلخش را دوست داشتم . امروز رفت . روحش جاودان شاد .
ژوئیه 16, 2009

فردا جمعه است . جمعه ای که تعطیل نیست .

کم پیش میاید در تاریخ ملتی ، روزی چنین مهم و تاریخ ساز . روزی که با حضوری قاطع ، بسیاری حرفها زده شود و با اهمال و سستی ، فرصتی عظیم از دست برود . جمعه این هفته ، از آن روزهاست . شنیده ام عده ای را که با نفس پشت هاشمی سینه زدن مخالفند . شنیده ام عده ای را که جنبش سبز را والاتر از آن میدانند که در فراخوان مراسم سیاسی – عبادی نماز جمعه بگنجد . و شنیده ام بسیاری را که از اصلاح پذیری شرائط نا امید شده اند و طالب تغییرند و تغییر را با مهره های درون حاکمیت نا ممکن میدانند . همه را شنیده و بارها در ذهن خود آنها را سبک و سنگین کرده ام .
اما جمعی را تصور میکنم که در جنگی نابرابر ، بدون هیچ سلاحی ، درگیرند . بهترین کار ، خلع سلاح طرف مقابل و بهره گیری حداکثری از سلاحهای خود اوست . مگر نه اینکه این مراسم هم سلاحی بوده است که سی سال از طریق تریبون آن ، همه حوادث داخلی و خارجی را هدایت و مدیریت کرده اند ؟ و مگر نه اینکه بر همین تریبون ، فرمان آتش به موج سبز صادر شد ؟
فردا روز مجازی است بر اثبات عددی موج سبز . فردا روز تعیین تکلیف با مدعیان مدیریت و یا رهبری این موج است . روز بزرگی است فردا . در اثبات بزرگی آن ، همین بس که در جناح مخالف ، همهمه ایست وصف ناپذیر . کیهان و دیگر هادیان خشونت ، در خود … ده اند . کارشان از داد و هوار مرسوم ، رسیده است به جیغ و ناله نفرین . رئیس دولت کودتا و دولتش ، راهی مشهدند که نباشند . رایزنی ها برای کنترل فردا در حد بسیار وسیعی در جریان است و این همه بر اهمیت موضوع تاکیدی مضاعف دارد .
مسعود بهنود در جدید ترین نوشته اش ، داستانی را نقل میکند که تنها به قلم خود او خواندنی است . آنرا با هم بخوانیم . شب جمعه را راحت بخوابیم که فردا ، جمعه ای بزرگ است .
چرا شلوارت را پشت و رو پوشیدی ؟ ( مسعود بهنود ۲۳ تیر ۸۸ )
حاجی حسین کبابی که اسم مغازه اش را گذاشته بود «طباخی صداقت» همه چیز داشت جز صداقت و درستی. آب در دوغ می کرد، وقت دخل دولا پهن لا حساب می کرد، برنج خرده می خرید، به جای روغن پیه بز می ریخت، معلوم نبود که به جای گوشت چه در خمیر کوبیده می کرد که مانند لاستیک می شد، دستمزد کارکنانش را کم می داد. با این همه دکانش اول ها بدون مشتری نبود گیرم بیشتری به هوای شنیدن قصه هائی می رفتند که او از بدکاری کبابی ها و چلوئی های دیگر می گفت. شده بود یک جور نقالی و سرگرمی. یک جور خنده و شوخی. اما بعدش با شکایت یکی از همان مشتریان کار بیخ پیدا کرد.سید ضیا شده بود رییس الوزرا تام الاختیار، و چپ و راست فرمان صادر می کرد و به خصوص می خواست نظم و نسقی به کسبه و بازار بدهد. فراش گذاشته بود و ناظر گمارده بود و مفتش می فرستاد که به کار طباخی ها و کله پزی ها و چلوئی ها دخالت کنند برای همه آئین نامه نوشته بود و حتی اندازه آب حمام را تعیین کرده بود.حاجی حسین که همه این ها را باور نداشت در همین احوال گیر افتاد. مفتشین بلدیه ریختند و راز تقلب های حاجی آشکار شد. شاگردها رفتند و حاجی را که بالاخانه غیلوله می رفت صدا کردند و حاجی از همان بالا دید مفتش ها بشکه های پیه بز، اشغال گوشت هائی که باید کوبیده می شد و خلاصه همه بساط تقلبش را یافته اند و از همه بدتر به دفتر نزول خوری هایش هم دست پیدا کرده اند و راز ساده زیستی اش هم برملا شده است.چنین بود که حاجی را دیدند در حالی که چوب بزرگی در دست گرفته و بر سر شاگردها می کوبید. صدایش تا بازارچه می رسید که شاگردها را تهدید می کرد که به زمین گرم خواهند خورد و با چوب بر سرشان می کوبید و می گفت لایق محبت های من نبودید قدر مرا ندانستید که برایتان پدری کردم . این ها را می گفت و باز بر سر شاگردهای بیجاره می کوبید. پیرزن کوری از پنجره صدا کرد حاجی حسین چه خبره . حاجی گفت هیچی . باز پرسید و باز گفت هیچی. دفعه سوم فریاد زد و باز بر سر شاگرد دم دستی اش کوبید. پیرزن گفت اگر هیچی نیست چرا داد می زنی، چرا بر این بچه یتیم ها می کوبی، تازه چرا شلوارت را پشت و رو پوشیدی.
ژوئیه 14, 2009

آخرین فرصت

ظرفیت جنبش مردم بیش از توان مهندس موسوی شده است . خواسته ها و مطالبات ، شعارها و روشها ، حرکت ها و بودن ها ، همه و همه بیش از توان مهندس شده است . او خود هم میداند و اطرافیان او هم میدانند . جامعه در حال عبور از موسوی است . موج سبز ، سبز می اندیشد و به فکر رشد است . در حال رشد است . اما این مهندس دوران انقلاب ۵۷ ، هنوز خود را رهرو و پیرو امامش میداند و هنوز در انتظار اخذ مجوز تجمع از وزارت کشوری است که در اشغال کودتاست .
نماز جمعه این هفته تهران به امامت هاشمی رفسنجانی است . غایب و ساکت بزرگی که از دل دولتش ، حزب کارگزاران سازندگی ایران جوشید و بر کسی پوشیده نیست که آن جمعیت تکنوکرات و شهردار وقت تهران ( کرباسچی) که او هم منتسب به هاشمی بود ، در انتخاب خاتمی به ریاست جمهوری بیشترین تاثیر را داشته اند . کسی که دخترش نماینده اول تهران شد و زن را راه انداخت . روزنامه ای که به دلیل چاپ پیام تبریک فرح پهلوی-دیبا به مناسبت عید نوروز ، توقیف شد . کسی که در انتخابات اخیر ، به ادعای احمدی نژاد ، صحنه گردان جنبش سبز حمایت از موسوی بود .
تصورم اینست که حضور آقایان موسوی ، خاتمی و کروبی و فراخوان آنان برای حضور وزین مردم در شمار بالا و سبز کردن صحنه این مراسم ، آخرین فرصت موسوی است برای ماندن در راس جنبش . حضور آنان بر دوش این موج سبز ، معانی مختلفی دارد و محاسنی بسیار که توضیح آن از حوصله این مقال خارج مینماید اما حداقل آن ، یک حضور میلیونی دیگر و بدون درگیری خواهد بود که ضمن اعلام وجود ، تکلیف جنبش را با راس خود و همچنین تکلیف آقای هاشمی را روشن میکند . اگر به طرف مردم غش کند که شروعی بزرگ است و اگر به سمت نظام ، شروعی بزرگتر . دستها رو میشود و حرکت از احساس به منطق میگراید .
آیا مهندس موسوی از آخرین فرصت خود استفاده خواهد کرد و یا اجازه میدهد که موج سبز ملت از او عبور کرده و رادیکالتر و حق خواهانه تر ، رهبری جدید را طلب نماید. این آخرین فرصت برای مهندس و یکی از صدها فرصت ملت ایران است .
پ.ن. وقتی شنیدم که بیش از پنجاه نفر از هموطنانمان در جریان اعتراضات اخیر کشته شده اند و کودتاچیان ، هنوز پیکر آنها را به خانواده شان تحویل نداده اند ، اگر هنوز اشکی نیامده بود ، آمد . یاد شعری از اخوان افتادم در رثای مصدق بزرگ :

امروز
ما شکسته ما خسته
ای شما به جای ما پیروز
این شکست و پیروزی به کامتان خوش باد
هر چه می خندیدهر چه می زنید ، می بندید
هر چه می برید ، می بارید
خوش به کامتان اما
نعش این عزیز ما را هم به خاک بسپارید
ژوئیه 12, 2009

فرصت دو ماهه

اجلاس گروه G8 با بیانیه ای در خصوص ایران به پایان رسید . در این بیانیه ، به ایران تا ماه سپتامبر فرصت داده شد تا به خواست جامعه جهانی تن داده و بر سر میز مذاکره و البته با رعایت خواست آنان ، بنشیند .
بسیاری بر این فکرند که این اجلاس با سهل انگاری وقایع اخیر ، سعی در رسیدن به اهداف خود با کمترین هزینه را دارد . اما از زاویه دیگری هم میتوان به این موضوع نگاه کرد . سران هشت کشور صنعتی با حضور بسیاری از سران کشورهای دیگر که مهمان آن اجلاس و ناظر بودند ، این فرصت را نه به دولت ایران که به ملت ایران داده است . آنها با توجه به اعتراض مدنی پیش آمده ، به دنبال دادن فرصتی به جنبش هستند تا در این دو ماهه و با ارزیابی میزان مشارکت مردم ، نسبت به تصمیمات آتی ، اقدام کنند . اگر کفه ترازوی سیاسی ایران به سمت ملت سنگینی کند ، بدون شک ، G20 به سمت این جنبش متمایل خواهد شد و اگر سکوت و خفقان منجر به تثبیت دولت کودتا گردد ، به سمت دولت .
دو ماه فرصت طلایی برای اثبات حضور و نفی شرائط موجود به ایران و ایرانی داده شده و شاید این فرصت در فضای امروز جهان ، فرصتی کم نظیر باشد .
در مثال پدری را میبینم که به دخترش برای تصمیم گیری جهت ازدواج با پسر مورد نظر پدر دو ماه فرصت میدهد . حال آنکه دختر ، دل در گرو پسر دیگری دارد که مدتهاست با او مثلا در خفا نرد عشق میبازد . شاید منظور پدر از این اولتیماتوم ، تلویحا دادن دو ماه فرصت به دوست پسر آن دختر است تا تصمیمش را بگیرد . اگر در این دو ماهه جلو آمد که مبارک است و اگر نیامد ، یعنی این پسره اصلا اهل ازدواج و این حرفها نیست . دختر که نمیتواند بترشد . حال باید دید که پیام به دوست پسر میرسد ؟ آیا او متوجه منظور پیام میشود ؟
دو ماه طلایی پیش رویمان است . قرار نیست در این دو ماهه زمین و آسمان به هم دوخته شود . کافی است عزم ملت بر نفی دولت کودتا ثابت بماند و نمایش آن نیز ادامه یابد . قطع به یقین میدانم که جامعه جهانی در اجلاس بعدی به سمت این جوان ، ملایمت و توجهی افزون خواهد داشت .
ژوئیه 10, 2009

ایران بانو ، تو بمان .

ژوئیه 9, 2009

امروز 18 تیر است

ده سال گذشت . 18 تیر 1378
ده سال گذشت . و چه زود و چه سخت .
مبادا ده سال دیگر هم به سختی بگذرد و ما هنوز زانوی غم در بغل و ساکت و خموش بنشینیم . ما مسئولیم . در قبال خودمان مسئولیم . در قبال آنان که رفتند مسئولیم . در قبال تاریخ وطن مسئولیم .
آنروز نام ما را مشتی اراذل و اوباش گذاردند . امروز ناممان را خس و خاشاک میگذارند . و ما صبورانه پذیرفتیم و سر خم کردیم . اما فردا را عشق است . فردا که ناممان را حداقل ، خودمان بر خواهیم گزید . به راستی فردا ، چه نامی برآزنده ما خواهد بود ؟ به راستی فردا ، من و تو ، یکدیگر را به چه نام و چه صفتی خواهیم خواند ؟ فرزندان ما از ما چگونه یاد خواهند کرد ؟
و اینهمه را امروز ماست که میسازد . روز خوبی را برای همه مان آرزو میکنم .